محتوای نشریات
بسم الله الرحمن الرحيم
متن كامل سخنان حضرت آيت الله امامي كاشاني در خطبه هاي نماز جمعه تهران در تاريخ 11/04/89
  

«خطبه اول»

قال الله العظيم في کتابه الکريم: «إن الله يأمرکم أن تؤدوا الامانات إلی اهلها و إذا حکمتم بين النّاس أن تحکموا بالعدل إن الله نعما يعظکم به ان الله کان سميعاً بصيراً»1

بحثم به حول و قوه خداي متعال پيرامون عدالت است و به مناسبت هفته قوه قضاييه به نظرم آمد بحثي پيرامون قضاوت داشته باشم و شايد در آينده چند خطبه­اي پيرامون عدالت عرض کنم.

ترجمه آيه شريفه اينست که وقتي حکم مي­کنيد به عدالت حکم کنيد.

 حديثي را زراره نقل مي­کند که امام فرمود: خداي متعال قاضيان و حاکمان را مورد اشاره قرار داده است که اگر حکم کرديد به عدالت حکم کنيد. آن چيزي که خداوند متعال شما را به آن موعظه مي­کند عدالت خوب چيزي است، عدالت خوب موعظه­اي است.

«[الغيبة للنعماني‏] عَلِيُّ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ عَنْ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمَّادٍ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ قَالَ أَمَرَ اللَّهُ الْإِمَامَ مِنَّا أَنْ يُؤَدِّيَ الْأَمَانَةَ إِلَى الْإِمَامِ بَعْدَهُ لَيْسَ لَهُ أَنْ يَزْوِيَهَا عَنْهُ أَ لَا تَسْمَعُ إِلَى قَوْلِهِ وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّهُمُ الْحُكَّامُ أَ وَ لَا تَرَى أَنَّهُ خَاطَبَ بِهَا الْحُكَّامَ»2

بحث قضاوت از مباحث بسيار مهم اسلام است يعني همانطور که اصل شريعت و قانون اهميت دارد که بدون قانون و شريعت جامعه نمي­تواند روي پاي خود بايستد به همين دليل فلاسفه بحث نبوت را مطرح کرده­اند و گفته­اند جامعه بدون قانون نمي­تواند باشد و قانونگذار خداست پس بايد پيامبر باشد اين يکي از ادله فلاسفه اسلامي در زمينه نبوت است به همين دليل قضاوت و عدالت به عنوان پشتوانه قانون و اجراي قانون و احقاق حقوق مهم است قصه­اي را عرض کنم که ببينيم قضا چقدر مهم است. قطعه تاريخي از زندگي دوران حکومت اميرالمؤمنين (ع) است که مردي يهودي زره اميرالمؤمنين را به سرقت برده بود اميرالمؤمنين او را ديد فرمود اين زره زره من است من به تو نفروختم و به تو هبه نکردم ولي يهودي گفت نه اين مال من است و در دست من است اميرالمؤمنين از او نگرفت با اينکه رئيس کشور اسلامي بود و مي­دالنست هم برحق است شکايت را پيش قاضي شريح بود. شريح به دستور خليفه دوم منصوب به خلافت شد بعد هم که خليفه سوم آمد ابقاءش کرد اميرالمؤمنين (ع) هم به مصلحتي که ديد او را به همان مقام قضاوت ابقاء کرد.

 

اميرالمؤمنين به شريح مراجعه کرد شريح قاضي گفت خوب يد، يد اوست. او در اختيار دارد. شما که مي­گوييد از من است بايد شاهد بياوريد. بينه شما چيست؟ اميرالمؤمنين بايد دو شاهد عادل اقامه کند و همانجا اقامه کرد. فرمود يک شاهد قنبر و يک شاهد ديگر حسين (ع). شريح گفت شهادت فرزند درباره پدر قبول نمي­شود. اما شهادت قنبر شهادت عبد براي آقا و سيد خود قبول نيست.

اميرالمؤمنين چه کرد و چه گفت؟ اولاً اميرالمؤمنين حکم را پذيرفت و بلند شد و فرمود خوب مال من نيست ولي حکم را نقد کرد ولي رد نکرد. اينچنين نقد کرد فرمود تو درباره من چنين احتمال مي­دهي که من بدون جهت گفته­ام که از من است درحالي که من امام توأم و تو دينت را از من گرفته­اي ولي در عين حال درباره امام خودت چنين حرف مي­زني؟! اين يک ايراد بر تو است. ايراد دوم بر تو اين است که پيامبر فرمود حسن و حسين سيد شباب اهل الجنه کسي که آقاي بهشتيان است چطور به او اين نسبت را مي­دهي و مي­گويي شهادتت قبول نيست. و اما قنبر در ميان همه به پاکيزگي شناخته شده است. تو در حکمت اشتباه کرده­اي خطا رفته­اي ولي بالاخره حکم قاضي بود و از جلسه برخاست و رفت و به يهودي گفت اين زره مال توست چون قاضي من چنين حکم کرده است. اين اصل قضيه قضاوت بود.

وقتي اميرالمؤمنين بيرون رفت يهودي هم رفت و برگشت، آمد جلوي اميرالمؤمنين، گفت: يا علي من تاکنون اسلام نياورده بودم ولي اشهد ان لا اله الّا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد انک ولي الله.

«كِتَابُ الْغَارَاتِ، لِإِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحَمَّدٍ الثَّقَفِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ أَبَانٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ سَالِمٍ الْجُعْفِيِّ عَنِ الشَّعْبِيِّ قَالَ وَجَدَ عَلِيٌّ ع دِرْعاً لَهُ عِنْدَ نَصْرَانِيٍّ فَجَاءَ بِهِ إِلَى شُرَيْحٍ يُخَاصِمُهُ إِلَيْهِ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ شُرَيْحٌ ذَهَبَ يَتَنَحَّى وَ قَالَ مَكَانَكَ فَجَلَسَ إِلَى جَنْبِهِ وَ قَالَ يَا شُرَيْحُ أَمَا لَوْ كَانَ خَصْمِي مُسْلِماً مَا جَلَسْتُ إِلَّا مَعَهُ وَ لَكِنَّهُ نَصْرَانِيٌّ وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِذَا كُنْتُمْ وَ إِيَّاهُمْ فِي طَرِيقٍ فَأَلْجِئُوهُمْ إِلَى مَضَايِقِهِ وَ صَغِّرُوا بِهِمْ كَمَا صَغَّرَ اللَّهُ بِهِمْ فِي غَيْرِ أَنْ تَظْلِمُوا ثُمَّ قَالَ عَلِيٌّ ع إِنَّ هَذَا دِرْعِي لَمْ أَبِعْ وَ لَمْ أَهَبْ فَقَالَ لِلنَّصْرَانِيِّ مَا يَقُولُ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ النَّصْرَانِيُّ مَا الدِّرْعُ إِلَّا دِرْعِي وَ مَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عِنْدِي إِلَّا بِكَاذِبٍ فَالْتَفَتَ شُرَيْحٌ إِلَى عَلِيٍّ ع فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ هَلْ مِنْ بَيِّنَةٍ قَالَ لَا فَقَضَى بِهَا لِلنَّصْرَانِيِّ فَمَشَى هُنَيْئَةً ثُمَّ أَقْبَلَ فَقَالَ أَمَّا أَنَا فَأَشْهَدُ أَنَّ هَذِهِ أَحْكَامُ النَّبِيِّينَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ يَمْشِي بِي إِلَى قَاضِيهِ وَ قَاضِيهِ يَقْضِي عَلَيْهِ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الدِّرْعُ وَ اللَّهِ دِرْعُكَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ فَخَرَجَ مَعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع إِلَى صِفِّينَ فَأَخْبَرَنِي مَنْ رَآهُ يُقَاتِلُ مَعَ عَلِيٍّ ع الْخَوَارِجَ فِي النَّهْرَوَانِ»3

اين اسلام دين حق است که تو اينچنين با من معامله کردي و تسليم دستگاه قضايي شدي که خودت تعيين کردي.

اين نکات چند مطلب را نشان مي­دهد که اميرالمؤمنين مي­خواهد به قضاي اسلام اهميت دهد شخص مطرح نيست وليکن کشور و قضاوت مطرح است در عين حال مي­خواهد قاضي را متوجه کند که تو خطا کردي اين نقد حکم را مي­کند ولي حکم را رد نمي­کند چون دوام کشور به دادگستري است نظام سياسي، نظام خانوادگي، همه و همه روي دوش دادگستري است. قضاوت مي­تواند همه کارها را سر و سامان دهد قضاوت هم مي­تواند خراب کند و از بين ببرد. بنابراين قضاوت بسيار مهم است.

بنده حديثي را براي قضات کشور عرض کنم آنهايي که به حق قضاوت مي­کنند فراوان هستند بحمدلله ما در دستگاه قضايي مديران قضايي فراوان داريم مدير و رياست قوه قضاييه از هر جهت شايسته و فقيه و عادل است بنابراين دستگاه قضايي ما خوب فراوان دارد اما متأسفانه افرادي هم که طمعها و توصيه­ها آنها را ببرد و تحت تدثير قرار بگيرند و به عدالت حکم نکنند آنها هم هستند بنابراين دستگاه عدالت و قضايي بايد به اين چيزها توجه کند گاهي گفته مي­شود که آدم وکيل دادگستري باشد از قاضي بهتر است چون قضا خطرهايي دارد سودي هم که وکيل دارد قاضي ندارد چون حقوقها حقوقهاي مشخص و معلومي است ولي وکلاي دادگستري بايد بدانند که دفاع از باطل حرام است آنجايي که پرونده را مطالعه مي­کند اکر حق است دفاع کند ولي اگر حق نبود دفاع نکند. آن دفاع هم حرام است ولي اگر قاضي قاضي خوبي بود قيمتش پيش خدا بالاست. بنده در اينجا حديثي را عرض مي­کنم: از اميرالمؤمنين (ع) است که مي­فرمايد

«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ رَأْسِ الْحَاكِمِ تُرَفْرِفُ بِالرَّحْمَةِ فَإِذَا حَافَ فِي الْحُكْمِ وَكَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَفْسِه‏»4

دست خدا و رحمت و لطف خداوند بالا سر قاضي است ماداميکه در حکم و عدالت باشد ولي وقتي که از عدالت بيرون رفت خداوند متعال او را به خودش واگذار مي­کند. کشور نياز دارد به اينکه دستگاه قضايي عدالت و امنيت را حفاظت کند و آنها را اجرا کند همانطورکه وقتي دستگاه قوه قضاييه و عده­اي از کارمندان اين دستگاه خدمت رهبر معظم انقلاب دام ظله رسيدند ايشان به همين مسئله عدالت توصيه کردند. اينکه جريانها نبايد و نتوانند قلم قاضي را از عدالت بيرون بکشند و کسي هم نبايد به قاضي بگويد چنين کن قاضي بايد آزاد باشد ببينيد با اينکه اميرالمؤمنين شاهدش حسين بود چيزي را بر او تحريم نکرد قاضي بايد ببيند حکم خدا چيست درست حکم کند وقتي کشور کشوري نمونه مي­شود که قضا قضاي علوي باشد قضاي اسلامي باشد ما البته به اين سو مي­رويم تفکر قضايي و نظام ما به اين سو مي­رود ولي با کمال تأسف اخلاق جامعه خراب است روز به روز پرونده­ها بيشتر مي­شود ولي ما بايد قضاوتمان تابلو در دنيا باشد. بياني از امام صادق (ع) است در آنجايي که قاضي حق را حکم مي­کند، عدل را حکم مي­کند اين حکم قيمت ندارد بله قاضي محترم حق با شماست شما با حقوقي نسبت به خيلي از درآمدها اندک زندگي مي­کنيد و پشت ميز هم مطالعه و دقت مي­کني ولي چون به حق حکم مي­کني هيچ چيز به اندازه قلم تو ارزش ندارد آن دفاعي هم که وکيل مي­کند و پول کذا و کذا را مي­گيرد حتي اگر حق باشد به قيمت حکم شما نيست آن کاسب هم که با يک تلفن جنس را مي­خرد و با يک تلفن جنس را مي­گيرد درآمد فوق­العاده­اي هم دارد کارش به قيمت حکم شما نيست مهم اينست که آدم زندگيش زندگي پاکيزه باشد بنابراين قضا خيلي ارزش دارد ولي بپرهيزيد که مشمول امام صادق باشيم که فرمود: «أَيُّ قَاضٍ قَضَى بَيْنَ اثْنَيْنِ فَأَخْطَأَ سَقَطَ أَبْعَدَ مِنَ السَّمَاءِ»5

قاضي بين دو نفر قضاوت کرد خطا کرد يا عمداً خداي ناخواسته خطا کرد و يا از روي غفلت و بي­دقتي و مسامحه خطا کرد و يا تسرع در حکم مي­کند او از بالاتر از آسمان مي­افتد يعني ارزش، مقام و آخرتش را مي­دهد. اين مسند حيف است. اگر دانشگاهي هستي و طلبه هستي و قاضي شدي حيف است بايد در قضا دقت کرد و حقوق مردم را رعايت کرد. حق مردم خيلي محترم است و قضاوت بسيار مهم است و آدم نبايد چيزي را حکم کند که درست نيست زندگي اين عيش و نوش نيست زندگي اين چهار روزه نيست. زندگي پهن است تا الي الابد بعد از دنيا برزخ است و بعد هم قيامت. خودم و عزيزان را به ورع و تقوا توصيه مي­کنم.

 

 

«خطبه دوم»

باز خودم و عزيزان را به ورع و تقوا توصيه مي­کنم.

چند نکته در خطبه دوم عرض مي­کنم. نکته اول سخنان رهبر معظم انقلاب دام ظله است که با قوه قضاييه داشتند هماهنگي بايد بين قوه قضاييه مجريه و مقننه باشد چون قضاوت طوري است که همه بايد کمک کنند همه بايد دست به دست هم دهند تا امور کشور به نحو احسنت پيش برود مخصوصاً با شرايط امروز ايجاب مي­کند که همه با هم باشند اين خصومتها و دشمنيها، تهمتها که به ايران مي­زنند که يکي از اين تهمتها بحث انرژي هسته­اي است خودشان اهل سلاح هسته­اي هستند ما را متهم به ساختن سلاح هسته­اي مي­کنند ولي ما هدفمان سلاح هسته­اي نيست انرزي هسته­اي يک فناوري در صنعت و در کشور ماست آنها نمي­خواهند کشورهاي اسلامي رشد کنند و اين بيدار باش که جمهوري اسلامي به دنيا مي­دهد را نمي­خواهند پيامبر اکرم بياني دارد که من خلاصه­اي از آن را عرض مي­کنم که ايشان فرمود روزگاري مي­آيد که شما قصاع نسبت به کفار شويد قصاع يعني آدم لقمه­اي را اينقدر بجود که به راحتي ببلعد و ديگر نياز به جويدن نباشد روزگاري بيايد که دشمنان شما را راحت ببلعند چرا چنين شويد؟ براي اينکه امر به معروف و نهي از منکر نمي­کنيد. اوضاع فلسطين و غزه را ببينيد! چقدر صهيونيست فشار بر مردم مسلمان و غير مسلمان آورده است! اين وضع غزه با اين همه رسوايي است. اگر جهان اسلام و دولتهاي اسلامي بيدار باشند به وظيفه خود عمل کنند يک يک کشورهايشان اينچنين نمي­شود.

قصاع جمع قصع است يعني لقمه­ها براي دشمن شويد اين کشور يک لقمه آن کشور يک لقمه نفتش يک لقمه ذخاير ديگرش يک لقمه جوانهايش يک لقمه آن کشور را ببلعند هر فکر و انديشه و فرهنگ را به کشورهاي اسلامي بياورند که تاکنون هم چنين کردند.

اما اين نظام اسلامي به برکت نفسهاي اسلامي امام رضوان الله عليه و آن همه شهيداني که ما داديم به دنيا بيدارباش مي­دهد و دشمنان نمي­خواهند و لذا اين وضع را براي ما بوجود آوردند همدلي هماهنگي انسجام با هم بودن بايد باشد در شعار، قلم، سخن به هم ظلم نکنيم بپرهيزيم از اينکه کاري بکنيم که خداي متعال دست رحمتش را از سرمان کم کند.

بنده در اينجا عرض مي­کنم آنچه مهم است تقواست. اميرالمؤمنين (ع) در خطبه 16 مي­فرمايد: «ألا و إن التّقوی مطايا ذلل حمل عليها أهلها و أعطوا أزمّتها فأوردتهم الجنّة. حقّ و باطل. و لکل أهل فلئن أمر الباطل لقديماً فعل. و لئن قلّ الحق فلربّما و لعلّ. و لقلما أدبر شیءٌ فاقبل.»6

تقوا مرکب و وسيله­اي نرم است که آدمي مي­تواند بر آن سوار شود و افسار آن را هم بدست گرفت و مهارش را بدست گرفت و به بهشت مي­برد. همه ما مخاطب جمله اميرالمؤمنين هستيم. ولي باطل و دنيا با هم است، دنيا چنين است حق و باطل با هم است اگر قرار است باطل حاکم شود از قديم و ديرزمان بوده است ولي اگر حق حاکم شد چه بسا مي­شود و پيش مي­آيد وليکن اينچنين نيست که همواره باطل غالب باشد و حق مغلوب باشد آينده­اي خواهد بود که جريانش بر حق است که اين را بر محور آخر الزمان مي­برم البته اين يکي از مصاديقش است. البته اين يکي از مصاديق است ولي بنده آنرا باز مي­کنم بر قصه 7 تير. اين نکته مهم است که آدم ببيند حق و باطل چه مي­کند. در حادثه 7 تير شهادت شهيد مظلوم دکتر بهشتي و شهداي ديگر حادثه­اي بوده است از اين حادثه 29 سال گذشته است. دشمن ارزيابي کرده بود که پرونده­اش در آن شب 7 تير بسته خواهد شد هر چه خواستند هر فضايي خواستند ساختند هر چه خواستند براي اين انسان بزرگ گفتند چون قانون اساسي بر روي دوش ايشان بود قضاي کشور هم بر دوش او بود فقيه و فيلسوف و مدير بود و از هر جهت انسان مثبت بود و اينها به فکرشان بود که در 7 تير همه چيز پايان پيدا کرده و شهيد بهشتي تمام شد. ولي ببينيد 29 سال گذشته است بياني را عرض مي­کنم که در تاريخ است که نهاية المطاف يعني طوافهايي که بشر و جوامع بشري مي­کند نهايتي هم دارد. نهايتش کجاست؟ نهايت اينست که حق به حق برسد و حق در برابر باطل و رنج و زحمت ببيند چه بسا افرادي حق عمل مي­کنند ولي به جاي پاداش نيک زشتي مي­بينند، کساني به حق عمل مي‌کنند ولي حقشان را به آنها نمي­دهند اين پايدار نيست و طوافي که مي­کند آخر به شب مي­رسد ولي بعد به روز مي­رسد. الان ببينيد که شهيد بهشتي در دنياي اسلام چه مقامي دارد ببينيد آن منافقين به چه بدبختي افتادند اين را بايد آدم در تمام زندگي پياده کند بداند حق پيروز است قلم بزند درست، انديشه­اش درست باشد، ببيند حق چيست راه خدا چيست. شهيد بهشتي رفت سر قبرش رفتند گريه­ها کردند توبه­ها کردند چنين و چنان شد اينچنين نيست که بگويند با اين جمله رفت. حق نهايت طواف را نشان مي­دهد که بالاخره آخر در تاريخ چه نظر خواهد داد. خداوند متعال همه نفاقها را با درايت و فداکاري ملت ما و با رهبري امام رضوان الله عليه و رهبري معظم انقلاب دفع کرد ولي بايد در عين حال توجه کرد که سخن هميشه حق باشد قلم حق باشد و انسان راه باطل را نرود.

اين روزها هم روزهاي کنکور عزيزان ما در کشور است عزيزان آن چيزي که ارزش دارد علمي درس خواندن است که براساس فطرت باشد بکوشيد خوب درس بخوانيد بکوشيد که فطرت و معنويتتان را حفظ کنيد که علم بر مرکب فطرت و معنويت کمال مي­شود و ارزش و پيروزي مي‌آورد ولي آدم وقتي معنويت و فطرت را از دست داد اين علم هم موجب تباهي انسان مي­شود.

جمله ديگر اينکه کساني که به عنوان اوباش مزاحم بانوان و دختران جامعه مي­شوند از نيروي انتظامي که در اين مورد کار مي­کند بايد حمايت کرد ولي نيروي انتظامي هم بايد توجه کند که براساس اخلاق اسلام و موازين اسلام در برخوردشان با آنها برخورد کنند چه بسا برخورد پاکيزه او را از کارش منصرف کند چه بسا رفتار تند باعث شود او اگر در نيمه راه است همه کاره شود.

نکته ديگر اين است که ايام، ايام ماه شريف رجب و عبادت و توبه و استغفار است روزهايي که در پيش است روز شهادت امام موسي (ع) و مبعث است. من يک قطعه­اي از تاريخ از امام هفتم را عرض کنم که ببينيد چطور حق هميشه خودش را نشان مي­دهد.

هارون موسي بن جعفر را زنداني کرد. هارون فکر کرد يک کاري بکند که موسي بن جعفر را از مقام و منزلت بياندازد يک کنيزي داشت که زيبا بود و خوب مي­خواند و دربار هارون بر اين کنيز تقريباً مي­گشت.

اين کنيز را براي خدمت موسي بن جعفر به زندان فرستاد وقتي زندانبان به حضرت گفت حضرت فرمود نه من به کسي احتياج ندارم.

زندان‌بان رفت به هارون گفت هارون گفت ما تو را به اراده تو زندان نکرديم به اراده خودمان تو را زنده کرديم خدمتکار هم به اراده خود مي­فرستيم. نظر هارون اين بود که اين کنيز بيايد کنار حضرت بنشيند و صحبت کند و اين را منعکس در کشور اسلامي کند. ولي اين کنيز آمد و ديد موسي بن جعفر افتاده اولاً از اين پله­ها که رفت پايين هي پيچ مي­خورد مي­رفت مي­گفت عجب زنداني است عجب جايي است.

بعد آمد و ديد موسي بن جعفر (ع) افتاده به سجده و مي­فرمايد: يا رب يارب يا قدوس و يا قدوس نشست و هي به امام نگاه مي­کرد مي­ديد امام اشک مي­ريزد و ناله مي­کند يکدفعه خودش هم منقلب شد روز بعد زندانبان وقتي که آمد ببيند وضع چيست ديد که کنيز هم در سجده در سمت ديگر زندان در سجده است او هم گريه مي­کند استغفار مي­کند کنيز را در دربار آورد هارون گفت خبيثه تو چه مي­کردي که در سجده افتادي کنيز مي­لرزد و نگاهش به آسمان است درباريان هم همه نشسته­اند گفت اين چه حالي است که تو داري؟ گفت من نگاه به پاهاي موسي بن جعفر کردم ديدم زنجير پاهاي او را ساييده و در غل و زنجير است ولي آنچنان در مناجات با خداست من اصلاً نمي­توانم زندگي را تحمل کنم سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت خدايا مرگ مرا برسان من نمي­توانم موسي بن جعفر را چنين ببينم. صلي الله عليک يا موسي بن جعفر و رحمة الله و برکاته.7
 

 منابع و مراجع:

1.           نساء/ 58.

2.           بحارالأنوار، ج23، ص278، باب 16- أن الأمانة في القرآن الإمام.

3.           بحارالأنوار، ج101، ص290، باب 8- جوامع أحكام القضاء.

4.           من‏لايحضره‏الفقيه، ج3، ص6، باب الحيف في الحكم .....

5.           الكافي، ج7، ص408، باب من حكم بغير ما أنزل الله عز و جل.

6.           نهج البلاغه، مترجم کاظم عابدينی مطلق، تهران، انتشارات آفرينه، سال 1379، خطبه 16، ص 32.سمان می­افتد به زمین

7.      وفي كتاب الأنوار قال العامري: ان هارون الرشيد انفذ إلي موسي بن جعفر جارية خصيفة لها جمال ووضاءة لتخدمه في السجن فقال: قل له: بل أنتم بهديتكم تفرحون لا حاجة لي في هذه ولا في أمثالها. قال: فاستطار هارون غضبا وقال: ارجع إليه وقل له: ليس برضاك حبسناك ولا برضاك خدمناك واترك الجارية عنده وانصرف. قال: فمضي ورجع، ثم قام هارون عن مجلسه وانفذ الخادم إليه ليتفحص عن حالها فرآها ساجدة لربها لا ترفع رأسها تقول: قدوس سبحانك سبحانك... [مناقب آل أبي طالب، ابن‌شهرآشوب، ج 3، ص 415 ـ 416]

 

 

14/04/89